حکایت همسر داری
چندی یش دوستم رادیدم خیلی خوشحال بود گفتم چه خبر خیلی خوشحالی .
دوستم درحالی که دسته گلی به قیمت ۱۵۰۰۰تومان در دست راست وجعبه خامه
در دست چپ وجیبش پر پول و چیلش پر خنده گفت:امشب قراره برم خواستگاری دختری
که سالهاست بهش علاقه دارم وتوهم باید زن بگیری سنی ازت گذشته.از آن دیدار یکماه
گذشت.بعداز یکماه:دوستم رادیدم باصورتی پراز بخیه دستانش درگچ جیب کت پاره پوره
زیر چشم ورم وهنوز شماره۴۲ پشت لنگه کفش روي لپهايش پيدا بود.وكل ماجرا برايم گفت
وتاكيد كردهيچ وقت زن نگير.گفتم حالا چه كار ميكني؟گفت ميرم كه طلاقش بدم .
حكايت:لذت زن را قندو عسل كه ازدواجش موجب محنت است وبه طلاق اندرش مزيد رحمت.
هر لنگه كفشي كه بر سر ما ميخورد مضر حيات است وچون مكرر موجب ممات.
پس درهر لنگه كفش دو ضربت موجود و برهر ضربت آخي واجب .
مرد همان به كه به وقت نزاع
عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش ازاثر لنگه كفش
حال دلش خوب به جا آورد
ضربت لنگه كفش لاحسابش هم از راه رسيد،جيب شوهر بدبخت را به قيچي خياطي
درآورده وحقوق يكماهه او را به بهانه جوئي بخورد.
اي كه ازجيب شوهر بدبخت
روز وشب پول برمي داري
***
شوهر ونوكرو كلفت همگي دركارند
تاتوپول بدست آوري وماشين بخري
شوهرت با كت وشلوار پراز وصله بود
شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخري.
۱. چيلش:لبهايش (چاپ در هفته نامه پيام جنوب )
|
+| نوشته شده توسط
حسن غلامی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
|