بيا و همسفرم باش
راه طولاني است
ودستگيرمن وتو
كسي بجز ما نيست
استكان چاي راكه جلويت ميگذارم/ رويت را برميگرداني
تمام نرگس هاي باغچه رانثارت ميكنم/ نمي پذيري
اشكهايم را روي گونه جاري ميكنم/ قلبت رانشانم نمي دهي
روزهاي باراني را مثال ميزنم/ سخاوتت را ميپوشاني
خاطره ات را در ميان فصلهاي دوستي مان به زبان مي آورم
انكار مي كني
پس با اين قلم ودفترهاي كاهي چه كنم؟
كاغذ كاهي نه
كاغذ سفيدي بياور از قلبت
كاش ميتوانستم برايت غزلي هديه بياورم
|
+| نوشته شده توسط
حسن غلامی در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
|