باد صدای تورا
ازکوچه ها /خیابان ها جمع می کند واز پنجره ی انتظارم
به اطاق ملولم می آورد
تا روحم پیراهن خستگی خود را از تن درآورد
وچشمانم رابه رقص شورانگیز آن برطناب تنهایی ببیند
مراصدا بزن
با دستهایت با چشمهایت و با لبخندهایت
درشب جادویی من ای دوست همیشه تنها

|
+| نوشته شده توسط
حسن غلامی در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385
|