زمستون سال۸۲ باپدرم از شهر خودمون(بنک)بوشهر اومدیم آبادان
منزل دختر عمه. ساعت ۲ بامداد رسیدیم آبادان .
دختر عمه جایی که زندگی میکردند حالت آپارتمانی ۳واحده بود. درب ورودی آزاد بود/
منازل شرکت نفت.پدرم نیز نیاز به دستشویی داشت.دم دربشون زدیم.هم زنگ زدیم هم باسنگ به درب زدیم.
.اماکسی درب باز نکرد.
من با یه قوطی لوبیایی
هرچه به درب زدم فایده نداشت.جالبه تو خونه بودند.پدرم خیلی ناراحت شده بود و
به خودش میپیچید.من دیدم کفشاشون دم دربه
ازخوشحالی گفتم درب باز کنید
شما داخلید.این هم کفشاتون.
شوهر دخترعمه ام گفت.ما با دمپایی رفتیمه بیرون.
|
+| نوشته شده توسط
حسن غلامی در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385
|