سلام گرم به همتون.ببخشیدچندروزی مسافرت بودم
جاتون سبز/ رفته بودم فارس واصفهان وهمدان وکردستان تبریزوکرمانشاه و اهوازودیدن دوستان قدیمی
میخوام تو این پست یک داستان از خودم براتون بگم.اين داستان حقيقي است.
شما بخونيداگرغيراينه بهم خبر بديد
اندراحوال خودپرداز بانک ها
مهندس فرزان اسدي دوست هماره خوبم كه الان ساكن تهرانه باقرارهاي قبلي
قرار بود با خانواده نهار بيان پيش من.بهشون زنگ زدم گفتم كه صبحانه بياييدباهم باشیم
ولي خداراشكرخانمش قبول نكردوگفت حنل جان نهارمزاحم ميشيم.خودم گرسنه بودم
ديدم نان ندارم.رفتم بيرون كه نان ومقداري وسايل براي صبحانه بخرم.
كارت خودپردازم نيز باخود بردم.آخه ۲۰۰تومان بيشتر نداشتم.رفتم به اولين خودپرداز سركوچه مون.
كارت راواردكردم نوشت فارسي يا انگليسي.فارسی زدم ۳۰هزارتومان
ولي نوشت متاسفم دستگاه بدليل تعميرمجددخرابه.ناراحت شدم آمدم چندمتري بانك ديگه.
قبل از اينكه كارتم بزنم نوشته بود خرابه عزيزم به دستگاه ديگري مراجعه شود.
شكمم غورغور ميكرد.دلم ضعف رفته بود.همش توفكر فرزان وخانواده اش بودم
كه خدايا اگه صبحانه ميامدند چي ميشد؟باخودگفتم ميرم خونه يه چيزي ميخورم ميام.
ساعت ۹بود.با۲۰۰تومانم دوتاكيك خريدم رفتم خونه.فرزان زنگ زد گفت كجايي؟
گفتم دارم صبحانه ميخورم.گفت جات خالي داريم آش وكره ومربا وتخم مرغ ميخوريم.
من كه داشتم كيك تواستكان چاي ميزدم گفتم ايكاش بوديد منم دارم آش ونان گرم
وتخم مرغ ميخورم.(ميدانم فرزان الان داره ميخونه وميخنده)داشتم به خودم ميخنديدم
كه شايد الان فرزان پشت درب اطاق باشه.كه زنگ واحدم زدند.
چاي تودهانم استكان رولبم كيك تودستم فورا بلند شدم.خدايا فرزان نباشه.
آيفن برداشتم كيه؟منم عليرضا......نميدونستم چه كنم.سلام.كجا بودي؟حنل جان
اومدم يه هفته بمونم امتحان رانندگي دارم.گفتم خوش آمدي.گفتم گرسنه كه نيستي؟
گفت چرا.ازديشب چيزي نخوردم.چاي و كيكي كه مونده بود خورد.رفتم كه پول بگيرم.
عليرضا گفت حنل اگه زحمتت نيس ۵هزارتومان براي من بيار اومدي خونه بهت ميدم.
آخه بيشتر ۱۰۰۰تومان پيشم نمونده.توراه همش توفكرنهار ظهربودم
وقيافه فرزان كه چطوري مرغ تودهان ميزاره. بيشتربانكهاتوخيابان سنگي هست.
بانك مركزي كه رفتم كارتم گذاشتم ديدم درسته زدم ۳۰هزارتومان.
بعدازچنددقيقه نوشت سفارش شمابيشترازسهميه شماست.تعجب كردم آخه توحسابم
۱۷۵هزارتومان بود.دوباره زدم نوشت سهميه شما........./سه باره زدم نوشت به بچه آدم يه بار ميگن.
ناراحت شدم رفتم بانكي ديگه.توفكرفرزان بودم كه چطوري مرغ تودهان ميزاره.عليرضاهم قوزبالاقوز.
خودپرداز اين بانك چه شلوغ بود.گفتم آقاپول داره گفت آره ميبيني دارم ميگيرم.سه نفرجلومن بودند
شكمم داشت درد ميگرفت.مقاومت كردم.ساعت ۱۰بود.فرزان زنگ زدوگفت ماداريم راه ميفتيم.
گفتم من الان توخيابونم بيا بانك ......../نوبتم كه شد از خوشحالي داشتم ميخنديدم
كارتم كه گذاشتم آمد بيرون.تكرار كردم نوشت بدليل ترافيك خطوط ...دستگاه در حال شمارش/لطفاصبركنيد/
فرزان زنگ زد/گيچ شده بودم.كارتم آمدبيرون نوشته بود فعلا پول تمام شد.احساس كردم آبروم داره ميره.
عليرضا زنگ زد پول گرفتي؟قطع كردم.پشيمان بودم كه چرا مهمان.../آخه حسن چه دردي داشتي.
همش توفكر بودم كه فرزان مرغ را كه همراهم زنگ خوردفرزان بود گفت روبروت نگاه كن ماشين ريو.
حنانه برام دست تكان ميداد عموحنل عموحنل.طفلكي نميدونست عموحنل داره از گشنگي ميميره.
آمدم توماشين.خانمش گفت چيه پكري؟قضيه را گفتم.فرزان گفت ايرادي نداره الان ميريم
بانكهاي شهر.رفتيم شهر.عليرضازنگ زدكه سبزي ونوشابه هم بيار.اگه تونستي زودتربيا.
راستي پول گرفتي؟كارتم وارد كردم نوشت لطفا برويد بانك همسايه.رفتيم بانك همسايه.
جالب اينجا ست كه دستگاه برده بودند.سرم كردم داخل دستگاه گريه كردم/ديدم كارمنداي بانك
ميخندند گفتم چيه گفتند آقاي غلامي داري فيلم بازي ميكني.گفتم آره.صورتم قرمز شده بود
كه عليرضازنگ زد گفتم عليرضابخدا بيام خونه ميكشمت نامرد.
ساعت ۵۵/۱۱ بود توماشين نشستيم حنانه گفت عموحنل برام عروسك ودمپايي ميخري.
گفتم امروزنهارهم گيرتون بياد خداراشكركن.يه بانك ديديم پياده شديم/دانش آموزان توخيابون
آقا امشب برنامه داري؟ديشب عالي بود؟نه بابا........قيافه فرزان برام جالب بود كه به تخم مرغ
هم راضي بود.همين كه ميخواستم كارتم بزارم یه اس ام اس اومد علیرضابود(حسن چرا فحش میدی).
کارتم گذاشتم.دیدم نوشت چقدر میخوای؟مقداری که نیاز داشتم زدم.دستگاه درحال شمارش است.
ازخوشحالی گفتم فرزان جان شام هم بمانید.دستگاه بوقی زد.
آخ/کارتم خورد.هرچی زدم فایده ای نداشت.فرزان داشت با تلفن حرف میزد.خانمش بود.
ازتوماشین میگفت بنده خدا اذیتش نکن.رفتم داخل کارتم بگیرم آقایی گفت فردابیا
داریم حساب کتاب میکنیم.نمیدونستم چکارکنم.اومدیم توماشین.حالا خندهای فرزان وخانمش یه طرف
زنگهای علیرضاهم یه طرف.به فرزان گفتم نداری پنج هزلرتومان بهم قرض بدی؟پول گرفتم رفتیم
ساندویچ فروشی سر کوچه مون.به علیرضا زنگ زدم بیا ساندویچی سرکوچه/
صداش میومد پس مرغ چی شد؟سفارش ساندویچ که دادیم او هم آمد.
گفتم چقدر شد؟گفت ۶۳۵۰تومان.
علیرضاراکشیدم کنار درحالی که چشمانش از گرسنگی سفیدشده بود وتکه گوجه رولبش بود
گفتم هزارتومانت بده گفت آخه همین دارم.بزور ازش گرفتم دادم به ساندویچ فروشی.
گفتم بقیش الان میارم.فرزان در حالی که کاغذساندویچش توسطل می انداخت بهم گفت
ما نهار میریم خونی بابام دوست داشتی بیاگفتم نه ممنون شماشام تشریف بیارید.
همگی داشتیم از گرسنگی میخندیدیم.(راستی توشهرشما هم خودپردازاتون همینطوره؟).
باسپاس از حوصله تون.حسن/حنل/ غلامی